عجب فیگورایی ...
اولین مسافرت ...
اولین / آتلیه ...
نویسنده این مطلب : خاله راضیه خــــــــــــــــــــال جون , دلم برات بگه , امروز که 2 ماه و 14 روزته ، مامانی و بابایی از دوست عمو محمد علی ؛ برات وقت آتلیــــه گرفتند که این قیافه ی ناز و خوشگلتو به بهترین صورت , موندگارش کنن که انشاء الله تو 120 سالگیت برا نوه ها و نتیجه ها و نبیره هات نشونشون بدی ( وااااااااااااااااااااااااااااااای چه بابابزرگ با کلاسی می شی تو ) خلاصــــه ساعت 8 و 15 دقیقه , مامانی به من زنگ زد که منم آماده بشم که همراهیتون کنم . انشاءالله بعداً که عکساتو تحویل گرفتیم همینجا هم می ذاریمش . ...
خور... پف...!
شیشه شیر عروسک و طمع آیهان ...
نویسنده این مطلب : خاله راضیه عزیز دلمــــــــــــــــــــــــ... امروز که خونه ما بودی , یه اتفاق خیلی جالب افتاد !!! این عروسکی که بغل دستته یه شیشه شیرم تو دستش داره ... تا خاله عروسکه رو آورد که باهاش بازی کنی , بلافاصله ملچ و ملوچ دهنت راه افتاد و مـــــــــا هــــــــم هاح و واج مونده بودیم که چی باعث شده این حرکاتو انجام بدی و حسابی آب دهنت راه بیافتـــــــــــــــــــه؟؟؟ !!!!!! تا عروسکو نزدیک صورتت آوردیــــــــــم , دهنتو باز کردی و خواستی که شیشه شیر عروسکه رو میک بزنی و بلاخره هم موفق شدی ... ...
دو ماهگی ...
نویسنده این مطلب : خاله راضیه ســـــــــــــــلام , دلبـــر خاله قربون چشای خوشگلت برم مــــــــــــــــــــن. امروز به لطف خدا در صحت و سلامت کامل , دو ماهگیتم پشت سر می ذاری ... حالا دیگه جای عملتم بهتر شده و دیگه اذیتی نداری , مشکل جسمی خاصی ام نداری ( ماشـــــــــــــاءالله) . حالا دیگه بزرگترین پرسه ای که مونده , واکسنته که مامانی و بابایی ترتیبشو خواهند داد . ...







